همیشه این موقع سال که میشود دوست دارم تمام چیز های قدیمی و کهنه را دور بیندازم و بارم را برای سال آینده سبک کنم. کلی رویاها و آرزوهای قدیمی هست که هر سال تصمیم می گیرم از شرشان خلاص شوم و آنها را به همراه لباس ها و دفتر کتاب های کهنه و بقیه ی خرت و پرت های بدررد نخور به زباله دانی بفرستم اما همیشه در آخرین لحظه پشیمان می شوم. هیچ وقت ارده ام در این زمینه قوی نبوده است. این است که رویاهای سال های متمادی با من باقی مانده اند و سال به سال بارم را سنگین تر می کنند. هر سال از سال قیل خسته تر میشوم و با این وجود نمی توانم با آنها خداحافظی کنم. شاید اگر آنها نبودند هیچ انگیزه ای برای آغاز دوباره نداشتم. حالا انتهای سال است و برای یک سال دیگر آنها را نزد خودم نگاه می دارم. خوبی اش این است که همیشه چیزی هست که تو را تا انتهای سال به دنبال خود بکشاند. اینکه ببینی آخرش چه میشود؟
پیوست: پس از دو سال وبلاگ نویسی را از سر گرفتم. هر چند این محیط کمی غمگینم می کند. بیشتر دوستانم مدت هاست که دیگر نمی نویسند یا از اینجا نقل مکان کرده اند اما من انرژی بنا کردن خانه ی جدیدی را نداشتم. در همین خانه ی قدیمی می مانم. این وبلاگ هم جزء همان چیز های کهنه ایست که فعلا خیال ندارم دور بیندازم...
