تبليغاتX
يادداشت هاي ممنوع

يادداشت هاي ممنوع

   همیشه این موقع سال که میشود دوست دارم تمام چیز های قدیمی و کهنه را دور بیندازم و بارم را برای سال آینده سبک کنم. کلی رویاها و آرزوهای قدیمی هست که هر سال تصمیم می گیرم از شرشان خلاص شوم و آنها را به همراه لباس ها و دفتر کتاب های کهنه و بقیه ی خرت و پرت های بدررد نخور به زباله دانی بفرستم اما همیشه در آخرین لحظه پشیمان می شوم. هیچ وقت ارده ام در این زمینه قوی نبوده است. این است که رویاهای سال های متمادی با من باقی مانده اند و سال به سال بارم را سنگین تر می کنند. هر سال از سال قیل خسته تر میشوم و با این وجود نمی توانم با آنها خداحافظی کنم. شاید اگر آنها نبودند هیچ انگیزه ای برای آغاز دوباره نداشتم. حالا انتهای سال است و برای یک سال دیگر آنها را نزد خودم نگاه می دارم. خوبی اش این است که همیشه چیزی هست که تو را تا انتهای سال به دنبال خود بکشاند. اینکه ببینی آخرش چه میشود؟

 

پیوست: پس از دو سال وبلاگ نویسی را از سر گرفتم. هر چند این محیط کمی غمگینم می کند. بیشتر دوستانم مدت هاست که دیگر نمی نویسند یا از اینجا نقل مکان کرده اند  اما من انرژی بنا کردن خانه ی جدیدی را نداشتم. در همین خانه ی قدیمی می مانم. این وبلاگ هم جزء همان چیز های کهنه ایست که فعلا خیال ندارم دور بیندازم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:33  توسط شارلين  | 

مردي به سراغ حضرت سليمان رفت و وحشت زده گفت: به دادم "برس! همين الان عزرائيل را ديدم که نگاهي خشم آلود و چپ چپ به من انداخت، شک ندارم که مي خواهد بيايد و جانم را بگيرد!
سليمان پرسيد: اما در مقابل عزرائيل چه کاري از دست من ساخته است؟
مرد التماس کرد: به کمک کن فرار کنم. کاري کن که باد مرا به هندوستان ببرد. عزرائيل آنجا مرا نخواهد يافت!
سليمان پذيرفت و مرد را به دست باد سپرد و لحظاتي بعد مرد در هندوستان بود.
پس از رفتن مرد، سليمان عزرائيل را ديد و به گفت: چرا به آن مرد بيچاره خشمگين نگاه کردي؟ داشت از ترس قالب تهي مي کرد!
عزرائيل پاسخ داد: چون خدا به من فرمان داده بود بروم و جان اين مرد را در هندوستان بگيرم و تعجب کردم که او هنوز اينجاست و از خودم پرسيدم چگونه و به چه سرعتي مي خواهد امروز خود را به هندوستان برساند تا من آنجا به سراغش بروم؟"

وقتي پدرم اين داستان را هنگام صرف ناهار تعريف کرد همه خنديدند اما من نتوانستم بخندم زيرا آن را خيلي وحشتناک و واقعي يافته بودم! قبل از اينکه صحبت به عزرائيل و حضرت سليمان برسد از مراسم خاکسپاري پسر دکتر... صحبت مي کرديم که مربوط به مدتي قبل مي شد. مرگ اين پسر به نوبه خود عبرت آموز بود.  پدراو -يک پزشک متخصص آسيب شناسي(pathology)- بود از پسرش که تحصيل کرده ي رشته ي کشاورزي بود خواست تا در آزمايشگاهش کار کند و ماهي 800 هزار تومان حقوق بگيرد. پسر در مقابل اين پيشنهاد به خنده افتاد زيرا خانواده ي همسرش که از سرمايه داران بزرگ ايران و صاحب هکتار ها زمين کشاورزي در شمال بودند او را وسوسه مي کردند که نزد آنها به شمال برود و برايشان کار کند و آنها نيز ميليارد ها تومان سرمايه در اختيارش قرار خواهند داد.
پسر راهي سرزمين هاي شمالي شد و مدتي بعد در جاده ي شمال تصادف کرد و جان باخت.
برايم تعريف کردند که در مراسم خاکسپاري غم انگيزي که براي اين پسر در شهر زادگاهش برگزار شد پدر داغدار او مي گفت: اگرپسرم با ماهي 800 هزار تومان مي ساخت و به طمع سرمايه ي ميلياردي به شمال نمي رفت الان زنده بود!
اما من فکر مي کنم پدر بيهوده حسرت مي خورد. موضوع شمال و زمين هاي کشاورزي و آن ميليارد ها تومان پول نبود، موضوع فقط داستان عزرائيل و سرزمين هندوستان بود
 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط شارلين  | 

  دختر خانمي را مي شناسم که چند سال پيش از طريق چت با پسري مقيم قطر آشنا شد و اين دوستي بزودي ابعاد بسيار گسترده اي به خود گرفت. موضوع دو تين ايجر علاف و بيکار در ميان نبود. دختر که 28 سال داشت براي تقويت زبان انگليسي اش با خارجي ها چت مي کرد. پسر هم( يک دورگه ي آلماني-مصري) ديپلمات و کارمند وزارت امور خارجه بود و حتما او هم دلايل خاص خود را براي وقت گذراندن در اين محيط مجازي داشت. طبيعي بود که هيچ کدام از اين دو با زبان مادري يکديگر آشنايي نداشتند و به انگليسي با هم گفتگو مي کردند. مدتي بعد اين دوستي از محيط اينترنت فراتر رفت و به گفتگوي تلفني و ملاقات حضوري رسيد و نهايتا اين دوستانِ در ابتدا مجازي به اطلاع خانواده هايشان رساندند که قصد ازدواج با يکديگر را دارند!

 مراسم عروسي با شکوهي برگزار شد و سرانجام اين زوج عاشق براي آغاز زندگي زناشويي شان عازم قطر محل کار و زندگي پسر شدند.
  حالا بيش از يک سال از ازدواجشان مي گذرد و فقط همين را مي دانم که دختر از تحمل غربت به تنگ آمده و آرزوي بازگشت به زندگي گذشته اش را دارد.
راستش هدفم از تعريف کردن اين ماجرا نه جنبه ي سرگرم کننده اش بود و نه آموزنده اش. حتي قصدم اين هم نبود که مصداق ديگري از نقش اينترنت در زندگي مردمان قرن 21 را بازگو  کنم! فقط يک مسئله است که فکر مرا به خود مشغول کرده،
  مادر دختر پس از سفري که به قطر داشت برايم تعريف کرد که دخترش براي رفع نياز هاي روزمره و توانايي برقراري ارتباط با فاميل شوهرش زبان عربي را آموخته است اما حاضر نيست با شوهرش به اين زبان صحبت کند و اين دو کماکان به زبان انگليسي حرف مي زنند!
من عقيده دارم مشکل اصلي در ازدواج هايي که دو طرف از يک مملکت نيستند نه تفاوت فرهنگي يا عقيدتي و يا فکري بلکه مسئله ي زبان است. بر خلاف نظر رومان گاري در رمان "خداحافظ گري کوپر" که گفته بود مشکل از آنجا شروع مي شود که دو نفر زبان هم را بياموزند من فکر مي کنم مادامي که دو نفر به زبان مادري خود نتوانند با يکديگر صحبت کنند هرگز يک ارتباط واقعي و کاملا نزديک برقرار نمي شود. هرگز نمي توان يک اندوه عميق و يا يک لذت و شادي منحصر به فرد را به زبان دوم با هر ميزان تسلطي که مي خواهد باشد به درستي بيان کرد. ,وقتی همسرت به جای دوستت دارم فقط قادر باشد بگوید I love you زندگی قطعا چیزی کم خواهد داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط شارلين  | 

  وقتي نوجوان 14/ 15 ساله اي بودم تقريبا هر کتاب و مجله اي که در دسترسم قرار مي گرفت بدون سختگيري زياد در مورد محتوايش مي خوانم. هر روز کتاب هاي پدرم را زير و رو مي کردم تا چيز هاي خواندني پيدا کنم و پدرم که به پرورش فکر من علاقه و توجه خاصي داشت مرا به خواندن آثار موريس مترلينگ و امثال او تشويق مي کرد اما برايم عجيب بود که هر وقت با کنجکاوي خاص آن دوره سراغ آثار هدايت مي رفتم از خواندنشان منعم مي کرد و مي گفت: هنوز برايت زود است. چيزي نمي فهمي!
و من هم که روي هم رفته نگاه سطحي و بي تفاوتي نسبت به همه چيز داشتم(و دارم) هدايت را کنار گذاشتم و صبر کردم تا بزرگ شوم...

  بزرگ شدن همانطور که همه مي دانند آنقدر تدريجي است که خود آدم متوجه اش نمي شود و حتي تا آخرين روز عمر نمي تواند از رسيدن به آن مطمئن باشد اما به هر حال وقتي به سني رسيدم که آثار ادبي بزرگ جهان را مي خواندم فراموش کردم که روزي دلم مي خواسته بوف کور را بخوانم. من هيچ وقت حافظه ي خوبي نداشته ام. فقط وقتی دوباره به ياد اين آرزوي کوچک دوران نوجواني افتادم که در جايي خواندم: هر ايراني که سرش به تنش بيرزد بوف کور را خوانده است! از خواندن اين جمله وحشت کردم چون از تنها چيزي که در زندگي ام هراسي واقعي(و نه توهموار) داشته ام تبديل شدنم به انساني بود که سرش به تنش نمي ارزد. بنا براين در اولين فرصت اين کتاب را از کتابخانه امانت گرفتم و خواندم... بعد پدرم که مدت ها ميشد از پرورش فکري من دست برداشته بود و ضمنا ديگر هم نمي گفت فلان کتاب برايت زود است، با تعجب پرسيد: چرا بوف کور را از کتابخانه امانت گرفته اي؟ ما که خودمان آن را داريم! حتي اين را هم از ياد برده بودم که يک نسخه از اين کتاب در کتابخانه ي کوچک خودمان که مدتها بود ديگر زير و رويش نمي کردم موجود است.

اين نوشته مطلقا سر وتهي ندارد و آنرا همين طوري به صورت stream of consciousness نوشته ام. محرک بيروني که اين خاطرات را در ذهن من تداعي کرد اين بود که در کلاس ادبيات معاصر جهان بزودي اين اثر را نقد مي کنيم همين!

پيوست: به مدت 5 ماه وبلاگم آپديت نشده بود اما از اين به بعد دوباره و به فواصل کم خواهم نوشت...

ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:52  توسط شارلين  | 

  خدمت دوستان عزیزم که احتمالا این مدت که آپ دیت نشدم سر زده اند یا بعد از این سر می زنند عرض می کنم که وبلاگم تا حدود نیمه ی اسفند به دلیل امتحانات پایات ترم دانشگاه و یک امتحان دیگر آپ دیت نخواهد شد (و طبیعتا در این مدت قادر نخواهم بود مطالب وبلاگ های شما را هم دنبال کنم).

به امید دیدار در روزهایی بهتر...

این هم برای حسن ختام، یک خط شعر از سر فیلیپ سیدنی:

"آیا زن ها بی اعتنایی و قدر نشناسی نسبت به عشق معشوق را پاکدامنی به حساب می آورند؟"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 18:27  توسط شارلين 

 

 توسط مردی که آنجا نبود ( زنده به گور) به بازی شب یلدا دعوت شده ام. من هم این دعوت را قبول می کنم و اعترافاتم از این قرار است:

1. شارلین نام یکی از ترانه های بسیار قدیمی گروه مدرن تاکینگ است. در یکی از مسافرت های دوران کودکی ام به نوار این ترانه در ماشین گوش می کردیم و خوب به خاطر دارم تمام ترانه های آن کاست را فقط به این امید گوش می کردم که هر چه زودتر به ترانه ی" شارلین، شارلین من" برسد.

2. از زمانی که 9/ 10 ساله بودم و به محض اینکه کمی جمله بندی مناسب را یاد گرفتم داستان می نوشتم. تمام داستان هایی که تا کنون نوشته ام را با دقت در جایی نگهداری می کنم و گاهی هم با خواندن آنها از خنده روده بر می شوم اما به داستان هایی که اخیرا نوشته ام زیاد نمی خندم. حتی از بعضی از آنها خوشم هم می آید!

3.در دوران تین ایجری ام شبکه 3 یک نظر سنجی در رابطه با محبوب تری تیم های خارجی فوتبال در ایران انجام داد تا بازی های تیم های محبوب تر از آن  پس بیشتر پخش شود. من و یکی از اعضای خانواده به کمک هم طی یک تقلب ماهرانه!!! در عرض یک هفته نتایج این نظر سنجی را تغییر دادیم و 4 تیم ایتالیایی را اول کردیم! این خاطره یکی از بهترین و احمقانه ترین خاطرات زندگی ام است. بهترین از این جهت که چقدر مصمم بودم. احمقانه ترین به این خاطر که به چه مسائل بی اهمیتی، بها می دادم!

4. سال گذشته برای تعطیلات نوروز می خواستم کتابی را از کتابخانه ی دانشکده امانت بگیرم اما همان روز به خصوص سیستم های قسمت امانت قطع بود. من که می ترسیدم کتاب را سر جای اصلی اش برگردانم و کس دیگری زودتر برش دارد آن را به طبقه ی دوم کتابخانه برده و لا به لای کتاب های قطور مرجع پنهان کردم و جایش را هم به حساب خودم خوب به خاطر سپردم. اما فردایش که به سراغ کتاب رفتم نبود حتی تمام قفسه های مرجع را زیر و رو کردم پیدا نشد که نشد. از آن پس هم دیگر کسی آن کتاب راندید و در لیست کتابخانه هم اسمش جزء کتاب های مفقودی وارد شد!(در همین جا از کلیه ی مسئولین و اعضای کتابخانه طلب پوزش دارم)

5. با تمام وجود عاشق گردش و مسافرت هستم و همیشه در رویاهایم خانه فقط جایی ست که در بینابین سفرهایم آنجا مدت کوتاهی برای استراحت اقامت می کنم.

 من از این پنج نفر  دعوت می کنم در بازی یلدا شرکت کنند:
شهبانو( شهبانوی بی سرزمین)،  بچه غول ( بچه غول تنها)،  مهران (گاهشمار انزجار) ، ایوب( یک ژنرال بی لشگر) و رضا ( روزگار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:21  توسط شارلين  | 

  او با خونسردی گفت: آنها تمام عمرشان از یکدیگر متنفر بودند!
-متنفر بودند؟  - بله نفرت آن هم در مستقیم ترین و شدید ترین شکل آن
در حالیکه حس می کردم دستانم دارد یخ می کند گفتم: اما آن ها زن و شوهر بودند
- بله متاسفانه همین طور بود. آن ها برای سال ها زیر یک سقف زندگی کردند،  روزی سه وعده در کنار هم غذا خوردند، صاحب چند فرزند شدند و همچنان از هم متنفر بودند.
-پس چرا اصلا ازدواج کردند؟
- خب عزیزم. مردم همیشه خیلی عقلانه تصمیم به این کار می گیرند! دختر مناسبترین موردی بود که در دور و بر پسر وجود داشت و پسر هم شرایط خوبی از نظر دختر داشت.
- و فقط به همین خاطر با هم ازدواج کردند؟
- بله دقیقا به همین خاطر. پسر یک روز صبح از خواب بیدار شد و تصمیم به ازدواج گرفت. دختر هم یک شب قبل از خواب تصمیم گرفت به پسر پاسخ مثبت بدهد!
-  و بعد چه شد؟

-  همه چیز از فردای عروسی شروع شد. هر دو احساس کردند حالشان از هم به هم می خورد و نمی خواهند ریخت هم را ببینند.
- آخر چطور ممکن است؟
- به همان دلیل که گاهی ما انسان ها از هم خوشمان نمی آید!
- پس چرا ادامه دادند؟
- تو هنوز کم تجربه هستی فرزندم. زندگی با خیلی دلایل ادامه می یابد که عشق و محبت لزوما جزء آن محسوب نمی شود. طلاق فردای عروسی مسخره بود نه؟ به علاوه آینده همیشه فریبنده است. ما همیشه فکر می کنیم فردا شاید همه چیز درست شود.
- و بچه ها؟
- بله سه بچه یکی پس از دیگری از راه رسیدند و آنها توجهشان را از یکدیگر به بچه ها معطوف کردند. زندگی هم بلاخره می گذرد...
- از آخر چه شد؟
- بچه ها بزرگ شدند و رفتند و زن و شوهر بیزار از هم باز با هم تنها ماندند. شوهر زودتر از زن تحملش تمام شد و مرد. زن پنج سال بعد از دنیا رفت و هر دو در مقبره ی خانوادگی کنار هم دفن شدند...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:14  توسط شارلين  | 

                                 

 حذف شد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 14:32  توسط شارلين  | 

   من روزي تمام مي شوم در همان نقطه اي که تو آغاز ميشوي...
در همان روزي که تولد توست و تمام شمع ها به خاطر تو مي درخشند و تمام آينه ها تصوير تو را نشان مي دهند و تمام جام ها يه افتخار تو بالا مي رود. همان روزي که رؤياهاي يک سال جديد در زندگي ات تو را با دهها وعده ي درخشان در بر مي گيرد. تو هيچ مرا نميبيني و اگر گذرا نگاهت بيفتد، لبخند کمرنگي ميزني و نگاهت را زود بر مي گيري. ديگران برايت ترانه ي تولدت مبارک مي خوانند و گونه هايت را مي بوسند و تو گرم ترين لبخندت را به آنها مي بخشي. درست همان لبخندي که سالهاست از من دريغش کرده اي... آري در يکي از همين تولد هاي توست که من عاقبت تمام مي شوم و تو مرا مثل آخرين شمع کيک تولدت که تنها به خاطر شادي تو آب شده دور مي اندازي. بعد هداياي تولدت را باز مي کني و حتي از خودت نمي پرسي آخرين هديه ي من به تو در اين آخرين سالروز تولدي که در کنارت بودم چه بود؟!!

                                                                            همراه با عشق 
                                                                            دوران کودکي ات

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:43  توسط شارلين  | 

   دوباره آذر ماه با انبوهی از خاطرات گذشته از راه رسیده است. نقشه ی جهان را روی میز پهن کرده بودم و با دقت به دنبالی کشوری یخ زده در شمال اروپا می گشتم اما گویی این کشور از نقشه ی من محو شده بود. متحیر اندیشیدم نکند از ابتدا چنین کشوری هرگز وجود نداشته و فقط بخشی از تصورات من بوده است؟! اما ناگهان مقابل چشمانم جان گرفت، واضح و روشن. گویا می خواست به خوش خیالی من دهن کجی کند و با صدای بلند فریاد بکشد: مرا ببین، مرا ببین، همین جا هستم! نزدیک تو!!! دستم را روی نقشه می کشم و پایین می آیم. آنقدر به پایین که به خاور میانه برسم. لبخند نا امیدانه ای میزنم: تو هیچ نزدیک نیستی. حداقل یک وجب فاصله است!
آری کشوری هست در شمال اروپا که تمام زمستان آنجا برف می بارد و آسمانش به قول دزیره مثل یک ملافه ی شسته و تمیز است. کشوری که سوئد نام دارد...

آه دیشب   بله دیشب   در میان لب های من
سایه تو فرو افتاد    ای سینارا!   نفس تو بر من دمید
من غمگین و ملول بودم و بیمار      از خاطره ی آن عشق کهن
بلی من غمگین و تنها بودم و سرم را پایین افکندم
هنگامی که از خواب برخاستم و سپیده دم خاکستری را دیدم
به واقع می دانستم به روش خویش، به تو وفادار مانده ام، ای سینارا

خیلی چیز ها را از یاد برده ام، سینارا بر باد رفته است
گل های سرخی که عشقشان تنها چند روز در دل من بود
رقص کنان آمدند و رفتند
تنها به این خاطر که سوسن های رنگ پریده و گمشده ی تو را از خاطرم محو کنند
بلی، همچنان آمدند و رفتند، اما نپاییدند چرا که من پایکوبی طولانی تری را خواستار بودم:

من به روش خویش به تو وفادار مانده ام سینارا
  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 10:0  توسط شارلين  |